سحر
سال هاست نمی بینی مرا ، مرا که اینجا زیر نور ماه ایستاده ام، مرا که چشم ها را بسته ام ، و مثلا پنهان شده ا م ، تا شاید تو پیدایم کنی، پیدا نکردیم و من هنوزمنتظر ، نگفتی،انتهای این بازی قایم باشک کجاست؟ سپیده کی به دل مهتاب حمله می کند؟ من کی پیدا می شوم ؟!
سحر
من هنوز نفس می کشم و هنوز هستم ،بی درد یا به قولی تا درد بعدی که لابد دیر یا زود فرا خواهد رسید ....غریبه نیست با ما دردِ روزگار و کم پیش می آید تنهایم بگذارد ....رفیق تام و تمام و کامل است ....
سحر
خدایا شکرت! ...برای لذت ،برای درد و برای حکمت ....
سحر
پارادوکس جالبی است نفس نفس زدن های آدمی در عین درد کشیدن ...مثل خری که سنگ آسیاب را در یک دور تسلسل باطل می چرخاند .
سحر
ما بدهکاریم به یکدیگر و به تمام "دوستت دارم " های نا گفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند و ما آنها را بلعیدیم ...تا نشان دهیم منطقی هستیم...
سحر
رد پاي کسي که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم ، به خودم رسيدم
سحر
یکی زود می رنجه٬ زود به دل می گیره٬ زود می ره و زودم برمی گرده ولی یکی دیر می رنجه٬ دیر به دل می گیره٬ دیر می ره ... ولی دیگه برنمی گرده
سحر
نبودن هیچکس سخت نیست فراموش کردن یک بودن سخت است..
سحر
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ... امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ..
سحر
انقدر " دوست دارم " که نگران خودمم ... ! اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و تنها دل من
سحر
سـیـب آورده ام ..... اگـر وسـوسـه شـدی ..... مـیـدانـم آدمـی .....!!!
سحر
پنجره را باز میکنم احساس قشنگ ِ " تو " می آید می نشیند بر پرده بر دیوار... من گیج ِ این همه " تو " مست ِ مست کنار می آیم با خودم و با احساس ِ قشنگی که " تـــو " یی زندگی می کنم