HassaN
کاش می شد در نگاهت همچو اشکی جا بگیرم یا نیفتم از نگاهت یا اگر افتم بمیرم.....
HassaN
در میان مشکلات گاهی سکوت کن...... شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.....!
HassaN
در چشمان کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد....
HassaN
خاطره های مرا به آنجا ببرید که برای نخستین بار دلم به تپشهای دلی دیگر پاسخ داد.....
HassaN
به سلام ها دل نمی بندم، از خداحافظی ها غمگین نمی شوم، دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه!!
HassaN
می گفتند که ... چشمانت دیگر جاذبه ای ندارند! امروز از آنها افتادم ، باورم شد !!!
HassaN
می گفتی که طراوت باران من را به خاطرت می آورد، و سخاوتش سرزمین قلبهارا آرام می سازد. اما؛ امروز سیل همه چیز را با خود برد، یاد حرفهای روز آخرت افتادم!!!
HassaN
عشق اگر وجود داشته باشد اولويت اول زندگی آدم می شود پس... نگو عاشقمی وقتی به فکر همه هستی جز من!!!
HassaN
از روزي که تو ، پا به زمين گذاشتي گرم شدنش آغاز شد ! و هنـوز دانشمندان در پي اينند ، که چرا يخ هاي قطب جنوب ... آب مي شوند ؟!!
HassaN
به همديگر مي رسيم حتي اگر ، ديوار چين بين دست هايمان باشد ! کجي از خاطرات برج پيزا محو خواهد شد ، هر کجا که ... داربست هايمان باشد !!!
HassaN
افسانه ها می گویند که خوشبخت ترین انسان زمین را می توان سوار بر اسبی تک شاخ یافت، چشم هایت را باز کن تا باور کنی که بهترینی!!!
HassaN
به کدامین کتاب مقدس دنیا سوگند بخورم؟ که از یاد عاشقان واقعی ات نخواهی رفت؛ حتی اگر تو را... به آخرین صفحات تاریخ تبعید کرده باشند!!!
HassaN
انگار روزی دیگر فرا رسیده است. اگر چشم هایت گشوده شده اند و اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی بدان که خداوند... هنوز عاشق توست!!!
HassaN
زن نصف شب از خواب بيدار شد وديد كه شوهرش در رختخواب نيست وبه دنبال او گشت....شوهرش رو در حالي كه تو اشبز خانه نشسته بود وبه ديوار زل زده بودودر فكري عميق فرورفته بودوداشت اشكهايش را باك ميكرد وفنجاني قهوه مينوشيد بيدا كرد.....در حالي كه داخل اشبزخانه ميشد گفت :چي شده عزيزم كه اين موقع شب اينجا نشستي؟شوهرش نگاهش رو از ديوار برداشتو گفت:هيچي فقط اون وقتها رو به يادم ميارم,20 سال بيش كه همديگرو تازه ملاقات كرده بوديم يادته؟زن كه حسابي تحت تأثير قرار گرفته بود گفت :اره يادمه!شوهرش ادامه داد:يادته بابات رو كه فكرميكرديم تو مسافرته ما رو تو اتاقت غافلگير كرد!زن درحالي كه كنار شوهرش مينشست گفت :اره يادمه!انگار ديروز بود!!شهرش ادامه داد :يادته بابات تفنگ رو به سمت من نشانه گرفت وگفت:يا با دختر من ازدواج ميكني يا20 سال ميفرستمت زندون اب خنك بخوري!زن گفت :اره عزيزم اون هم يادمه ويك ساعت بعدش رفتيم محضر و...!؟مرد نتوانست جلوي گريه اش رو بگيره وگفت:اگه رفته بودم زندون امروز ازاد ميشدم!!!!!..