شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
من که از سوز غمت چون شعله ای در بادم/بی وفايم که وفايت برود از يادم
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 28 دقيقه قبلباز شام غریبان چو گریه آغازم
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبلبه مویه های غریبانه قصّه پردازم
اره عاشقی ....
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 22 دقيقه قبلasheghi bad dardiye kami gereftaresh shoooo0o0o0deh
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 19 دقيقه قبلاگه دلت گرفت سکوت کن، این روزها هیچ کس معنای دلتنگی را نمی فهمد.
14 سال و 5 ماه و 5 روز و 3 ساعت و 18 دقيقه قبل