بچه داداشم 6 سالشه خورده بود زمین گفتم بیا بوسش كنم خوب شه برگشته میگه : نمیخوام تو زندگی زخم هایى هست كه فقط یه نفر خاص باید بوس كنه تا خوب شه!!! ) اینا بچه نیستن که افعین
مهم ترین خرج های دیروز:1:امشب شام چی بخوریم2:نان نداریم3:قرضامون رو چه جوری بدیم مهم ترین خرج های امروز:پول عمل دماغم را از کجا بیارم 2:امشب تو پارتی چی بپوشم3:مدل موهام چه جوری باشه4:چه جوری حال فلانی را جا بیارم....!
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودشرا تا جلوی میز معلم کشید و با صدایلرزان گفت : بله خانم؟معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد :چند بار بگم مشقاتوتمیزبنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبتکنم .دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن... اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوشخون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...اونوقت قول داده اگه پولی موند برایمن هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...
شیرین ترین شیرین کاری که تو دوران دبستان داشتم این بود که یه روز همه گچایی که ریخته بود پای تخته رو با هزار بد بختی و روی میز رفتن ریختم روی پنکه،یه عالمه هم گچ از دفتر کش رفتم و با کفش رفتم روشون اوناهم پودر کردم ریختم رو پنکه ... سر کلاس که پنکه رو روشن کردیم کلاس مه شد،اصن یه وضعی !!! خودتون تصور کنید دیگه

13 سال و 11 ماه و 22 روز و 18 ساعت و 55 دقيقه قبل