Herose
کورش جان از کارهای نیک تو نمیتوان چشم پوشید اما عده ای سعی دارند تو را نقطه مقابل اسلام قرار دهند . . . همان دینی که گر به تو عرضه میشد چه بسا که می پذیرفتی... همان دینی که چهارچوبش خدا و دیگر گفتار، کردار و پندار نیک است. . . نمی دانم چرا ما را مجبور به الگو گیری از تو میکنند تا علی (ع) . . .؟ تو بر تخت شاهی خاکها فتح کردی اما علی بر منبر چوبی دلها فتح میکرد . . . چرا سخن از بخشش تو و آزادی در انتخاب دین هست ولی کسی از بخشیدن و بخشودن علی حرفی نمی زند؟ تو شاه بودی و بخشیدی . . . تو از نظر مادی ثروتمند ترین مردمان بودی و بخشیدی . . . ولی مولایم علی و ادامه دهندگان راهش، در نهایت قناعت، بخشیدند و بخشودند . . . گرسنه بودند ولی غذای خود را به دیگری دادند . . . و . . . و . . . آری کوروش کبیر... خواب دیگر بس است برخیز و خود را از چنگ افرادی که با نام تو بر علیه خدای تو مبارزه میکنند رها کن . . .
Herose
اگر ما آدما قدرت خوندن ذهن همديگه رو داشتيم ، اولين چيزي كه تو دنيا از بين ميرفت عشق بود.
Herose
خیلی از کسایی که راحت از کنارشون رد میشیم؛ کسایی هستن که یه نفر یه جایی داره به خاطرشون پر پر میزنه ...!
Herose
آقا ! وجود پاک مرا چند می خری؟» - « به به! چه چشم ناز و قشنگی! چه دختری! چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری ! اسمت چه بود؟ اهل کجایی؟ ندیدمت! ...» دختر، هراس، دلهره: «ها ؟ چی؟ بله! ... پری! اهل حدود چند خیابان عقب ترم » - «نزدیک نانوایی سنگک ؟» - « نه ! بربری » چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری - « کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو! بله !» - «امشب بیا به خانه ی آقای اکبری» - « زن هم مصیبت است! بله! چشم! آمدم ! هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری!» از خیر او گذشت و فقط گفت: «حیف شد! امشب برو سراغ خریدار دیگری» دختر به فکر نان شبش بود و داد زد : «حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟
Herose
30سال پیش؛ پسر معتاد همسایه شان را مسخره کرد ! امروز : پسر و دخترش معتادند. ۱۵ سال پیش ؛ گفت: حالا خوبه شوهرش با یه بچه اومده اینو گرفته ! حالا خوبه زن دوم شده ! ... معتاده ... امروز : همه خواهرانش زن دومند ! شاکی نشیم از بدبیاری هامون، بعضی وقتا حقمونه و ما یادمون نیست داریم تاوان اشتباهی در گذشته رو پس میدیم!