Hesam
اگر روزی رسیدی که من نبودم تمام وصیتم به تو این است " خوب بمان " از آن خوب هایی که من عاشقش بودم..!
Hesam
اینجانب با سپاس فراوان از برادر عزیزم جناب آقای دکتر عارف که بحمدالله موقعیت معنوی بالایی را نصیب خود کرده است و پیروز عرصه اخلاق و ادب و خیرخواهی و اصلاح طلبی است؛ به حکم وظیفه سنگینی که نسبت به کشور و سرنوشت ملت شریف دارم رأی خود را به برادر گرامی جناب آقای دکتر روحانی خواهم داد و از همگان به ویژه اصلاح طلبان و تحول خواهان و خواستاران عزت و سربلندی میهن و وفاداران به آرمانهای بلند و مطالبات روشن ملت می خواهم که با هوشیاری وظیفه مهم خود را در این انتخابات به جا آورند و حضور جناب آقای دکتر روحانی را فرصتی مناسب برای رسیدن به خواست ها و مطالبات خود بدانند؛ باشد که لطف حضرت پروردگار مددکارمان باشد و شاهد نیک بختی ایران و ایرانی باشیم.
Hesam
نه اصلاحاتیه نه اصولگراست/نه چپیه نه راستی/نه پایداریه نه مستقل/آره خودشه خود عشق/ خودش گفته وقتی بیاد شهرو چراغون میکنه/سفرشو پهن میکنه دردا رو درمون میکنه/دوره گرد عشقمو تو کوچه ها در به درم/ زندگیمو میفروشم ناز نگاتو میخرم
Hesam
نه اصلاحاتیه نه اصولگراست/نه چپیه نه راستی/نه پایداریه نه مستقل/آره خودشه خود عشق/ خودش گفته وقتی بیاد شهرو چراغون میکنه/سفرشو پهن میکنه دردا رو درمون میکنه/دوره گرد عشقمو تو کوچه ها در به درم/ زندگیمو میفروشم ناز نگاتو میخرم
Hesam
میدونم رو سیام/من اگه بی وفام/ولی عشقم اینه عاشق این آقام/منتظر یه اشارم/هر چی که دارم بذارم/دلمو زیارت بیارم
Hesam
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد - بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت - ٣٥ سنت - پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت - براى من يک بستنى بياوريد خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود
Hesam
چفیت عزیز مادر چرا اینقدر پر خاکه/ یه چیزی از تو به من دادنو گفتن که پلاکه/به جز اون واسم اوردن یه پیشونی بند قرمز یادم افتاد که میگفتی نبینم گریه تو هرگز.
Hesam
• این روزها جای خالی ” تـو ” را با عروسکی پر می کنم...همانند توست مرا ” دوست ندارد ”...احساس ندارد! اما هر چه هست ” دل شکستن ” بلد نیست . . .
Hesam
امروز مراسم ختم مادر آقا مهدی مهدوی کیا بود خیلیا اومدن دمشون گرم.خدا رحمت کنه مادرشون رو که همچین اسطوره ای رو تربیت کرد خدا بیامرزتشون