حیدر
وقتی خداوند غضنفر را آفرید فرشتگان جمع شدند به خدا گفتند: سجده کنیم ؟ گفت نه سنگ دستشه فرار کنین !
حیدر
غضنفر میره از ملای محل میپرسه: ببخشید حاج آقا، با کفش میشه نماز خوند؟ حاج آقا میگه: نه برادر، نمیشه. غضنفر میگه: ولی من خوندم شد…….
حیدر
از غضنفر میپرسن: میگذاری پسرت بره دانشگاه؟ غضنفر میگه: آره، به شرطی که به درسش لطمه نزنه!!!