حیدر
از غضنفر میپرسن: ببخشید ساعت چنده؟ میگه: والله تقریباٌ سه و خورده ای. میپرسن: ببخشید، دقیقاٌ چنده؟ میگه: دقیقاٌ هفت و سی و یک دقیقه!! ..
حیدر
از غضنفر میپرسن: اسب سفید رستم چه رنگی بود و مال کی بود؟ جواب میده: مشکی بود و مال زورو بود.
حیدر
از غضنفر می پرسن : شهر شما چند ماه از سال سرده ؟ میگه : چهارده ماه !
میگن : چطوریه ، سال که دوازده ما بیشتر نیست !؟
میگه : آخه تا دو ماه بعد از عیدم اینجا سرده !!!
حیدر
هواپیما داشت سقوط میکرد و همه مسافرها داشتند داد و بیداد و جیغ و فریاد میکردند جز غضنفر. یکی بهش میگه: تو چرا هیچ داد و فریادی نمیکنی؟ میگه: چرا داد و فریاد بکنم؟ میگه: آخه هواپیما داره سقوط میکنه. غضنفر میگه: خو ب سقوط کنه، فدای سرم، هواپیما که مال بابام نیست