کاش می دانستند ..... اسمان با من قهر کرده است ..... و زمین از من دلگیر است.... هیچ غنچه ای نمی خواهد مرا ببیند ... هیچ پرنده ای برایم اواز نمی خواند...... انها مرا محکوم کرده اند ...... که دل تو را شکسته ام .....
شراب خواستم
گفت : ممنوع است
آغوش خواستم
گفت : ممنوع است
بوسه خواستم
گفت : ممنوع است
نگاه خواستم
گفت : ممنوع است
نفس خواستم
گفت : ممنوع است
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه
با یک بطری پر از گلاب
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده
نگاه می کند و
در حسرت نفس های از دست رفته
به آرامی اشک می ریزد
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم
سر از این عشق بر نمی دارم
...
خواهد آمد شب شراب و هوس
داغی بوسه ها و هُرم نفس
یک نگاه پر از امید و هنوز
شب آغوش ما و کنج قفس
امروز پدری دخترش را برای نان فروخت... امروز دختر 10 ساله ای مادر شد... امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد... امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد... امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد... امروز عشق دختر باكره را با اسكناس سبز سنجیدند... امروز دلم برای امروزم گرفت... نمیدانم دنیای شما كثیف است یا چشمان من فاحشه؟!!!!
دنياي ما اينقدر كثيف نبود چشمان من اينقدر هرزو فاحشه نبود . .. . انروز كه همه ارزش هاي مان براي كسي بودن با اسكناس و تقليد از ديگران مي خروختم كاش قدر انسان بودن براي خودم نگه ميداشتم