یه #عادت بدی که دارم اینه که نمیتونم تو #دعوا کردنم با بچه کوچیکا #سیاست داشته باشم ینی تا یکم #جدی میشم #خندم میگیره واسه همین #بچه ها ازم #حساب نمیبرن
میگم #خسته شدم و میخوام یه #تنوعی داشته باشم.میگن منتظر #تنوع نباش خودت بسازش...میخوام برای خودم #تنوع بسازم اما با #خودخواهی هاشون گند میزنن به همه چیزای کوچیکی که #دلت میخواد و اونا دلشون نمیخواد!...اونوقته که دلت میشکنه #گوشه-گیر میشی #بهانه-گیر میشی...بعد خودشون ازت میپرسن چته؟کسی بهت چیزی گفته...!؟
@نیلوبانو ^_^ آقو ما يه بار سک سکه مون گرفته بود،بابامون براي اولين بار در عمرش خواست يه لطفي در حق ما بکنه سک سکه مارو بند بياره،رفت از تو انباري يه اره برقي آورد که مارو باهاش بترسونه...آقو گرفت اين اره رو روشن کرد افتاد دنبال ما!ما همينجوري جيغ ميزديم فرار ميکرديم....بعد از يه ربع که ديديم سک سکه مون خوب شده برگشتيم گفتيم بابا تموم شد،خاموشش کن....ولي متاسفانه پدر ما دچار يک هيجان کاذبي شده بود نميتونست ادامه نده!آقو بعد از دو ساعت و نيم تعقيب و گريز بالاخره مارو گير آورد از کمر نصفمون کرد!نيم تنه پاييني مونو انداخت تو کوچه گربه ها اومدن خوردن،ظاهراٌ پروتئينهاي بدن ما با آنزيمهاشون سازگار نبود همشون مردن! از اونجايي که علاقه باباي ما به گربه هاي کوچه خيلي بيشتر از علاقه ش به ما بود از دست ما عصباني شد گرفت تنها نيم تنه باقي مونده از مارو هم از وسط به دو قسمت تقسيم کرد! من الآن 34ساله دوتا يک چهارمم! ها ها ها ها ها.....يني اي پدر ما اون روز پدري رو بر ما کامل کرد ها!

13 سال و 1 ماه و 11 روز و 17 ساعت و 33 دقيقه قبل