[!] ما دیده بودیم تو عروسیا آخر مراسم عروس دسته گلشو از پشت میندازه طرف دحترای مجرد که مثلا دست هرکی افتاد نفر بعدی اونه جاتون خالی چند شب پیش عروسی بودیم این پسرا بودن داشتن سر و دست میشکستن که دسته گل رو بگیرنقیافه ی دخترااز نشانه های آخرالزمانه
روی یکی از میزای #کتابخونه دانشگامون اینو نوشته بود منم خوشم اومد تو دفترم نوشتم : دلم گرم خداوندیست که با دستان من #گندم برای یا کریم خانه میریزد...چه #بخشنده خدای #عاشقی دارم که میخواند مرا با آنکه میداند #گنهکارم...دلم گرم است و میدانم بدون #لطف او تنهای تنهایم...برایت من #خدا را آرزو دارم....30.3.1389 ساعت 9:45
مدت هاست دلم احساس سنگینی می کند... مدت هاست یاد گرفته ام گریه نکنم ... مدت هاست دلم نتوانسته خودش رو سبک کنه ... مدت هاست دیگر در عمق قلبم کسی لانه ندارد ... مدت هاست تمام باورم این است که هرچه بود تمام شد، چه خوب چه بد نسیمی بود که وزید و رفت ... مدت هاست دل تنگ بارانم ... مدت هاست عاشقی را از یاد برده ام ... مدت هاست یاد گرفته ام بگویم، بنویسم خوبم تا بقیه بشنوند و بخوانند و باور کنند که خوبم ... نمی دانم که مدت هاست چرا این گونه شده ام ...
ای کاش می دانستی که بت ها به دروغ دوست داشته می شوند اما نمی توانند دوست بدارند
ای کاش باور می کردی که بت ها شکستنی اند،
ای کاش باورمی کردی که عشق هرگز نمی میرد وخون سرخ زندگی را دررگ های من وتوجاری خواهدساخت...

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 3 دقيقه قبل