روزهايي که هنوز لبخند جايش را به اشک نداده بود.. و تنهايي برايم يک واژه ناشناخته بود! روزهايي که عشق معناي پاک تري داشت، محبت بي بهانه بود و بهار شادي هنوز از راه نرسيده خزان زده نمي شد!!!
تو مدرسه من با ساندویچای خونگیم معروف بودم حالا هم تو دانشگاه! همه میگن باز این لقمشو درآورد و من هنوز افتخار میکنم به ساندویچای ماماتم و هر روز میبرمدلشونم آب

13 سال و 1 ماه و 8 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبل