آنطرف پاساژها با مغازه هایی پر از لباسهای_ناهنجار........... اینطرف گشت_ارشاد................. آنطرف ماهواره ها ی روی پشت بام ها............. این طرف اهدنا_الصراط_المستقیم_های_بابا.......... آنطرف ورود فرهنگ_غرب،اینطرف خروج غیرت و حیا... باور کن نمیشود هم خدا را خواست هم خرما.... کاش راهمان رو مشخص کنیم...
اگر احيانن 1% من #مخاطب#خاص کسي هستم خب از همین تیریبون اعلام میکنم رو درواسي نکن عزيزم بيا اعلام کن یا حد اقل لایک کن تا بشينيم پاي ميز مذاکره ... غير مستقيم که نميشه ، عصر عصره گفتگو و رايزنيه
3 روز بود که از حرف زدن عاجز شده بود! تنها کسی که می تونست از جاش بلندش کنه و بغلش کنه تا روی تخت بشینه، #من بودم! شب 22 فروردین بود! بیمارستان 22 آبان لاهیجان! بخش زنان! به همراهِ تخت بغلی سپردم که من بیرون نشستم! اگر کاری داشت ، منو صدا بزنه! 10 دقیقه ای بود که نشسته بودم ؛ داداش! داداش! نگاش کردم، گفت بیا، #مادرت دنبالِ توئه! دوان دوان رفتم و رسیدم! نگاهم کرد و با اشاره گفت که میخواد بره بالاتر! بغلش کردم، گفتم بگو #یا_علی، آروم زمزمه کرد و رفتیم بالاتر! کنارش نشستم، خوابیده بود! یهو بیدار شد، نگام کرد ، اشاره کرد که میخواد بلند بشه؛ بغلش کردم اما نه! #مادرم پیشونیم رو بوسید! بغض کردم رفتم بیرون..