امیرحسیــن :-)
شامیان گریه ی مرا دیدند همگی کف زدند و خندیدند من گل نوشکفته ای بودم همه با تازیانه ام چیدند تازیانه گریست بر بدنم بدنم گشت رنگ پیرهنم
امیرحسیــن :-)
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی نا مردهای شام چه مردانه می زنند دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
امیرحسیــن :-)
چرا انقد سوت و کوره ...........
امیرحسیــن :-)
خندهای زورکی ... اشکای یواشکی
امیرحسیــن :-)
بهشت باشد ارزونیتون ... بهشت ما کرببلاست