دانه های برنج را که دانه دانه از روی پارچه ی سفید جمع می کند دانه های جمع شده را که می ریزد کنار غذای هنوز خورده نشده تازه می فهمم کشیده شدن امتداد آن پارچه سفید از روی میز تا روی پاهایش، برای تمیز ماندن عبایش نیست؛ برای تمیز ماندن برنج هاست که از قاشق که می افتند، از خوردن نیفتند…با یک دست و آن هم با دست چپ، غذا خوردن سخت است؛ گاهی برنج ها می ریزد دیگر
اینایی که به اسماعيل ميگن اسى! به ابراهيم ميگن ابى! به کامران میگن کامی! به نازنين ميگن نازى! به آزاده ميگن آزى! و كلاً تنبلیشون مياد يه اسمُ كامل بگن! از همينجا آرزومنديم كه : همسرى خوب و زيبا و پاكدامن به نام :""" گوهر """ نصيبشون بشه..
@مهدیه :-( از من نپرس که چقدر دوستت دارم اینجا تو قلب من حدو مرزی برای حضورت نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگه ماهی بیرون از آب می تونه نفس بکشه؟ مگه می شه هوا رو از زندگی ام برداری و من زنده بمانم تو تمام زندگی منی
@مهدیه :-( مرد است دیگر گاهی تند می شود و گاهی عاشقانه می گوید مرد است دیگر غرورش آسمان ٬ و دلش دریاست ٬ تو چه میدانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد ... تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده تو چه میدانی از هق هق شبانه او ...که فقط خودش می داند و بالشش ... مرد را فقط مرد می فهمد و مرد ... !!!
@مهدیه :-( وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه میکنم زیباییات را با بهار گاه اشتباه میکنم از شرم سر انگشت من پیشانیات تر میشود عطر تنت میپیچد و دنیا معطر میشود گیسوت تابی میخورد، میلغزد از بازوی تو از شانه جاری میشود چون آبشاری موی تو چون برگ گل در بسترم میگسترانی بوی خود من را نوازش میکنی بر مهربان زانوی خود آسیمه میخیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر من بی تو میمیرم نرو، من بی تو میمیرم بمان با من بمان زین پس دگر هر چه تو میگویی همان در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت میخوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست بین ابروها رد قناسه چیست تو چه میدانی سقوط “پاوه” را “عاصمی” را “باکری” را “کاوه” را هیچ می دانی”مریوان” چیست؟ هان! هیچ میدانی که “چمران” کیست؟ هان! هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟ هیچ میدانی “دو عیجی” در کجاست؟ این صدای بوستانی پرپر است این زبان سرخ نسلی بی سر است با همانهایم که در دین غش زدند ریشه اسلام را آتش زدند پای خندقها احد را ساختند خون فروشی کرده خود را ساختند زندههای کمتر از مردارها با شما هستم، غنیمت خوارها بذر هفتاد و دو آفت در شما بردگان سکه! لعنت بر شما باز دنیا کاسه خمر شماست باز هم شیطان اولی الامر شماست با همانهایم که بعد از آن ولی شوکران کردند در کام علی باز آیا استخوانی در گلوست؟ باز آیا خار در چشمان اوست؟ ای شکوه رفته امشب بازگرد! این سکوت مرده را درهم نورد از نسیم شادی یاران بگو از “شکست حصر آبادان” بگو! از شکستن از گسستن از یقین از شکوه فتح در “فتح المبین” از “شلمچه”، “فاو” از “بستان” بگو! از شکوه رفته! از “مهران” بگو! از همانهایی که سر بر در زدند روی فرش خون خود پرپر زدن