امیرحسیــن :-)
یه روز یه اصفهانی بود... اسمش حسین خرازی وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره. کارش شد دفاع از مردم سرزمینش، از ناموس شان و از دین شان. آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.
امیرحسیــن :-)
یه روز یه ترک بود ، یه رشتی ، یه اصفهانی ، یه لر ، یه عرب ... یه روز یه ترکه میره جبهه، میشه فرمانده، جلو چشش داداشش شهید میشه،بهش میگن جنازشو برگردون! میگه اینجا پر از داداشای منه کدومشونو برگردونم؟ داداششو کنار سایر شهدا باقی میذاره و برمیگرده
امیرحسیــن :-)
يادمان باشد که شهدا حسين وار رفتند تا ما حسينی بمانيم ... !
امیرحسیــن :-)
شهادت بازی بر دار نیست! بازی بر،دار است!
امیرحسیــن :-)
برگ های پاییزی سرشار از شعور ِ درخت اند و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند آرام قدم بگذار بر چهره ی تکیده ی آن ها این برگها حُرمت دارند... درد ِ پاییز ،درد ِ ” دانستن ” است
امیرحسیــن :-)
علم اگر از دست علمدار زمین نمیخورد ... دگر کسی به زیر تازیانها نمیمرد
امیرحسیــن :-)
یکی از مشاورین و جاسوسان کاخ سفید در گزارش خود نوشته است :