دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امیرحسیــن :-)

همه چی درباره خودم: درباره من:تو بیمارستان به دنیا اومدم از بچگی بزرگ شدم چند سال سن دارم تو دو... درباره »
امیرحسیــن :-)
مرد
امتیاز: 10536

دنبال‌شدگان

(840 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(668 کاربر)

گروه‌ها

(160 گروه)

بازدید

امیرحسیــن  :-)
imam hosein2.jpg امیرحسیــن :-)

پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود . . . پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود . . . دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر . . . پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود .

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

نفهم بفهم ...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

هر چیزی جنبه میخواد ...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

تا گم نشی پیدا نمیشی...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

سلام...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

سرما پسرک را کلافه کرده بود. سرجايش درجا مي‌زد. ته تفنگ مي‌خورد زمين و قرچ قرچ صدا مي‌داد. ماشين تويوتا جلوتر ايستاد. احمد پيدا شد. ـ تو مثلاَ نگهباني اين جا؟اين چه وضعشه؟يکي بايد مراقب خودت باشه. مي‌دوني اين جاده چقدر خطرناکه؟ دست هايش را توي هوا تکان مي‌داد.مثل طلب کارها حرف مي‌زد و مي‌آمد جلو. ـ ببينم تفنگتو. تفنگ را از دست پسر بيرون کشيد. ـ چرا تميزش نکرده‌اي؟اين تفنگه يا لوله بخاري! پسر تفنگ را پس گرفت و مثل بچه ها زد زير گريه. ـ تو چه‌طور جرئت مي‌کني به من امرونهي کني! مي‌دوني من کي‌ام؟ من نيروي برادر احمدم. اگه بفهمه حسابتو مي‌رسه. بعد هم رويش را برگرداند و گفت«اصلاَ اگه خودت بودي مي‌تونستي توي اين سرما نگه باني بدي؟» احمد شانه هايش را گرفت و محکم بغلش کرد.بي صدا اشک مي‌ريخت و مي‌گفت«تو رو خدا منو ببخش» پسر تقلا مي‌کرد شانه هايش را از دست هاي او بيرون بکشد.دستش خورد به کلاه پشمي احمد. کلاه افتاد.شناختش. سرش را گذاشت روي شانه‌اش و سير گريه کرد.

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

ول جلسه من اسم شهداي عمليات را مي‌خواندم.حاجي گريه مي‌کرد. وسط جلسه رو کرد به بروجردي و گفت«شما وظيقه‌تون بود. اگه اين امکاناتو رسونده بودين، ما اين همه شهيد نمي‌داديم.» بحث شروع شد. بقيه هم شروع کردند به دادوقال، همه‌اش هم سر بروجردي،که يک دفعه بروجردي برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمان ده شماهام.» ساکت شديم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

آخرين نفري که از عمليات برمي‌گشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت. گفتيم«اگه شهيد مي‌شدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي به‌ش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش. ـ کجاي اسلام داريم که مي‌تونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگه‌س.تو حق نداشتي بزنيش.

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

نیم کیلو باش ولی باش

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

شب همگی بخیر ........

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

بچهااااااااااااااااااا من اینو میبینم یا عمو قناد میفتم

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

@یاور همیشه مؤمن ...تسلیت واژه کوچکیست در برابر غم بزرگ شما از خداوند صبر برای شما و خانواده محترم خواهانیم امیدواریم که غم آخر زندگیتان باشد ...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

این ملت عـشقـشون رو هم بلاک مـی کنن تا بی دردسر هرزگی کنن ... ! maryam23@.........آفرین مریم خانوم ....عالی بود

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

@ツ سارینا ツ معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

این ارسال را بازنشر کرده است.