امیرحسیــن :-)
خوشی های امروز را به مردان دیروز مدیونیم
امیرحسیــن :-)
من دلم میخواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگه گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم: خانه دوستیه ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر:خانه دوست کجاست
امیرحسیــن :-)
هـــروقت ڪـم می آورم... مـی گـــویم : اصـــلا مهـم نیـــست... امـا تــــــ ♥ـــــو خـــوب مـیدانی نبـودنــــت چقـــدر بـرایــم مهـم اسـت... !
امیرحسیــن :-)
" شهید مهدی زین الدین " (( نصف شب از شناسایی برگشته بود.وقتی دید بچه ها توی چادر خوابن بیرون چادر خوابید. یه بسیجی اومده بود نگهبان بعدی رو صدا بزنه که زین الدین رو نشناخت. شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوش زد.هی ام میگفت پاشو نوبت پستته، بالاخره مهدی اسلحه رو از دستش میگیره میره سر پست و تا صبح نگهبانی میده. صبح روز بعد نگهبان پست بعدی به اون بسیجی میگه: چرا دیشب منو صدا نزدی؟ بسیجی میگه: پس دیشبی که صدا کردم کی بود؟؟؟ ته توی قضیه رو که در میاره میفهمه دیشب فرمانده لشکر رو فرستاده سر پست.
امیرحسیــن :-)
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! … بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین رفت و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: "دوست دارم بــابــایـــــــی" نکته:عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد و حدودی ندارند. دوست داشتن را انتخاب کنید تا همیشه یک زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که: وسایل برای استفاده کردن هستند وانسانها برای دوست داشتن. امامشکل جهان امروزاین است که انسانها مورد استفاده واقع میشوند و به وسایل عشق ورزیده میشود.