امیرحسیــن :-)
دو تا از بچههای گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند وهای های میخندیدند. گفتم: «این کیه؟» گفتند: «عراقی» گفتم: «چطوری اسیرش کردید؟» میخندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی فشار آورده با لباس بسیجیها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود. پول داده بود!» اینطوری لو رفته بود. بچهها هنوز میخندیدند
امیرحسیــن :-)
من رفتم با دلیجم برم بیرون . . . گنجیشک بگیرم بهش بدم
امیرحسیــن :-)
هــــر کــســـی نـــمیـــ تــوانـــد بـــه زنــدگــیـــش افـــتــخار کـــند