امیرحسیــن :-)
یه آقا پسری که قبل از ازدواجش خیلی هم دوست دختر داشت ... بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد..! بعد خدا بهش یه دختر داد ... یه روزبهش گفتم که یادته چجوری اشک دختر ها رو در میاوردی !؟ حالا خودت هم دختر داری ، نظرت چیه..؟؟ تحمل اشکش و داری !؟ بهم گفت : فقط می تونم بگم پشیمونم و امیدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن..! هیچ پدری طاقت دیدن اشکهای دخترش و نداره..!! آقایونِ پدر های آینده ... به دختر دار شدنتون خوب فک کنید ، زمین گرده ها ..!!
امیرحسیــن :-)
مــــرد است دیگر ... گاهی تُند می شود و گاهی عاشقانه می گوید ... مــــرد است دیگر ... غرورش آسمان و دلش دریاست ... تو چه میدانی از بغضِ گلو گیر کرده یک مــــرد ... ؟ تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده است ... ؟ تو چه میدانیاز هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و بالشش ... ؟ مــــــرد را فقط مـــــرد میفهمد و مـــــــــرد ...
امیرحسیــن :-)
و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال ......السلام علی قلب زینب الصبور
امیرحسیــن :-)
و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال ......السلام علی قلب زینب الصبور
امیرحسیــن :-)
آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور
امیرحسیــن :-)
جدى نمی گرفت .. بسم رب الشهدا و الصدیقین محمد دو چیز را هرگز جدی نمی گرفت . یکی دنیا و یکی خستگی را . شوق دیدار بین او و خستگی فرسنگها فاصله انداخته بود . ساعت 2 نیمه شب در منطقه عملیاتی فاو زیر آتش سنگین دشمن مرتب درخواست مهمات می شد . داخل سنگر شدم . محمد با چشمان خون گرفته داشت بند پوتین هایش را باز می کرد . گفتم در نیار مهمات ببر خط . در یک چشم به هم زدن دوباره آن ها را محکم کرد و رفت . یکی از بچه ها گفت : کجا فرستادیش ؟ خبر داشتی 3 شبانه روزه که نخوابیده ؟ فردا صبحش از راه رسید . مهمات را به موقع رسانده بود و در پوست خود نمی گنجید . شهید محمد نصرالهی در عملیات والفجر 8 ، در منطقه فاو شیرینی شهادت را چشید . محل دفن : گلزار شهدای کرمان
امیرحسیــن :-)
او از همه ی هستی اش برای دفاع از دین و آسایش امروز ما گذشت .... ما در مقابل از خود گذشتگی او چه پاسخی داریم ؟ ...