امیرحسیــن :-)
همیشه میگن سر بی گناه تا پای دار میره اما بالای دار نمیره ولی تا حالا کسی به این فکر نکرده که رفتن تا پایه دار برای بی گناه از صد بار مرگ بدتره . . . . . .
امیرحسیــن :-)
همیشه در ریاضیات ضعیف بودم نمیدونم چطوری من+تو شد فقط من! . . . . .
امیرحسیــن :-)
عکس هایی از جیگرهای خوردنی ایرانی !
امیرحسیــن :-)
برای سرکشی از بچه های یزد، همراه آقا به تیپ الغدیر رفتیم. آیت الله سید روح الله خاتمی نماینده امام در استان یزد هم آنجا بود. با دست های لرزان، مقداری ماست گرفت و در کاسه ای بزرگ، دوغ درست کرد. کاسه را آورد پیش آقا. تعارف کردند: خیلی زحمت کشیده اید خودتان میل کنید. قبول نکرد، می گفت می خواهد متبرک شود. حتی اجازه نداد آقا کاسه را در دست بگیرد. خودش آن را با دست نگه داشت تا ایشان از آن بنوشد. پیرمرد کاسه را چرخاند. لبانش را درست به همان نقطه ای که آقا از آن نوشیده بود چسباند و دوغ را سرکشید.
امیرحسیــن :-)
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره! گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»
امیرحسیــن :-)
مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.
امیرحسیــن :-)
خودم مي دونم بي معرفت شدم...
امیرحسیــن :-)
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی ودرد و آه گشته حاصلم گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید ...107 روز تا محرم
امیرحسیــن :-)
آخه اين چه وضعيه! ! ! هر وقت دندونهاتو با دقت مسواك ميزني بعدش هم نخ دندان و بعد هم دهانشويه تا ميري سر يخچال يه خوردني شيرين و چسبونكي و خوشمزه پيدا مي كني كه نميشه نخوريش!
امیرحسیــن :-)
نظر شما در مورد عشق چیه؟ 1...نگو که دلم خونه 2... عشق کیلو چند؟ 3...کشکه 4...عشق دخترا دروغه عشق پسرا دروغه5...بعضی استثناها وجود داره 6...راست راسته.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟