امیرحسیــن :-)
دیگر صدای زنگ قافله بگوشم نمی رسد گوشهایم دوباره پرشده است چشمهایم کاروان را نمی بیند چشمهایم دوباره غبار گرفته است بهانه نرفتنم جور شد: "نمی دانم چگونه بروم؟" با خودم می گویم من همان سینه زن حسینم ولی چه کنم که قسمت این بود... اگر خدا می خواست چشمهایم را باز می کرد و گوشهایم را شنوا
امیرحسیــن :-)
اسیر شده بودیم ما رو بردند « اردوگاه العماره » داخل اردوگاه تعدادی از شهدای ایرانی رو دیدم معلوم بود بعد از اسارت به شهادت رسیده بودند جمله ای که روی دست یکی از شهدای اونجا نوشته شده بود با خوندنش مو به بدنم راست شد و به شدت گریه کردم اون جمله رو هیچ وقت فراموش نمی کنم شما هم بخونید و فراموش نکنید روی دست آن شهید با خودکار نوشته شده بود: مادر! من از تشنگی شهید شدم رفتند تا ما بمانیم ، نکند روزگار ما را با خود ببرد ...... شادی روح شهدا صلوات
امیرحسیــن :-)
تمام زیبایی ها در سادگیست ، با حجاب زیباتر بودن را تجربه کن در زمانی که شان و ارزش جز به دماغ و لباس و ماشین نیست توی چادر بمان و ثابت کن ارزش واقعی زن این نیست ...!!!