ول جلسه من اسم شهداي عمليات را ميخواندم.حاجي گريه ميکرد. وسط جلسه رو کرد به بروجردي و گفت«شما وظيقهتون بود. اگه اين امکاناتو رسونده بودين، ما اين همه شهيد نميداديم.» بحث شروع شد. بقيه هم شروع کردند به دادوقال، همهاش هم سر بروجردي،که يک دفعه بروجردي برگشت و گفت«بابا،آخه من فرمان ده شماهام.» ساکت شديم.حاج احمد بلند شد،دست انداخت گردنش.»
@یاور همیشه مؤمن ...تسلیت واژه کوچکیست در برابر غم بزرگ شما از خداوند صبر برای شما و خانواده محترم خواهانیم امیدواریم که غم آخر زندگیتان باشد ...#از#طرف#همه#بچهای#دنبالر
@ツ سارینا ツ معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایین قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند آنــچه از رفتنت آمد بــــــه سرم را فـــردا مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند نه نفهمید کســــی منزلت شمس مرا قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟ شاگرد: عروسی استاد: نخیر منظورم اینست که چكاره میشوی ؟ شاگرد: داماد ... استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟ ... شاگرد: زن ميگيرم استاد: احمق ، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟ شاگرد: عروس ميارم استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟ شاگرد : نوه...!