امیرحسیــن :-)
و باور داشته باشیم چنین روزی هم هست...
امیرحسیــن :-)
حالم گرفته از این شهر که آدم هایش همچون هوایش ناپایدارند ! گاه آنقدر پاک که باورت نمی شود گاه چنان آلوده که نفست می گیرد . . .
امیرحسیــن :-)
گل هاش توی دستش بود ! نشسته بود لب جدول ! رفتم نشستم کنارش ! گفتم : برای چی نمیری گلات رو بفروشی ؟! گفت : بفروشم که چی ؟! تا دیروز میفروختم که با پولش آبجیمو ببرم دکتر ! دیشب حالش بد شد و مرد ! با گریه گفت : تو میخواستی گل بخری ؟! گفتم : بخرم که چی ؟! تا دیروز میخریدم برای عشقم ! امروز فهمیدم باید فراموشش کنم ! اشکاشو که پاک کرد ، یه گل بهم داد ؛ با مردونگی گفت : بگیر ؛ باید از نو شروع کرد ! تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم . . . . !
امیرحسیــن :-)
إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن. عمر به فاطمه لگد زد که سبب سقط محسن گرديد.
امیرحسیــن :-)
یکی از قول من بهش بگه.....رفتی ...گورت گم کن...دیگه حرفی نزن ....خدانگهدار...
امیرحسیــن :-)
حاجی: یه وقت آدم خودش گناه میکنه امّا یه وقتی زمینه ی گناه رو برای دیگران فراهم میکند. بعد اون موقع است که اگر ما اخلاقمون رو با اخلاقیات دشمنان خدا و اهل بیت سنجش کنیم می بینیم اصلاً جزء همونها هستیم.