امیرحسیــن :-)
امام علی (علیه السلام) فرمودهاند: ده صفت در سگ است که هر کس آن صفات را داشته باشد مومن می باشد: اول: خانه ندارد و این از صفات مجردین است. دوم: شب زنده دار است، و این از علامات عابدین است. سوم: چون سفر کند، با خودش چیزی نمیبرد، و این از علامات متوکلین است. چهارم: وقتی که به او چیزی دهید، او را دور برده و در دور میخورد، و این از صفات متواضعین است. پنجم: اگر او را بزنند و تردش کنند، به کمترین چیزی بازگشت میکند، و این از علامات مریدین است. ششم: هرگز صاحبش را در سختی ترک نمیکند، و این از علامات صابرین است. هفتم: آن زمان که بمیرد میراثی باقی نمیگذارد، و این از علامات زاهدین است. هشتم: یکسره گرسنه است، و این از علامات مجاهدین است. نهم: یکسره در خوف است، و این از علامات صالحین است. دهم: به اندک چیزی از دنیا راضی میشود، و این از علامات عاشقین است.
امیرحسیــن :-)
به نقل از آب وآتش....سلام علی قلب زینب الصبور
امیرحسیــن :-)
یه جایی سه هزار ملیارد تومان میدزدند هیچ اتفاقی نمیفته و اسم کسی رو هم لو نمیدند و فقط اول اسمهاشونو میگند مثل : پ ص پلنگ صورتی یا پ ش پسر شجاع یا پ پ ش پدر پسر شجاع اما اینجا من بایدچون بیشتر از ۵ هزار تومان تو دفترم نگهداری کردم وصله ی اختلاس بهم بزنند اینجا ایرانه ظاهرا و قانونا مربوط به یه ادمهای خاص
امیرحسیــن :-)
و اما بـخشی از وصیت نامه استن لورل : اگر کـسی در مراسم درگذشت من گریه کند دیگر با او صحبت نخواهم کرد !!! روحش شاد که دلِ خیـــــــــلی ها رو شاد کرده و هنوز هم شاد میکنه
امیرحسیــن :-)
خوب شد شما شهيد شديد...#دیدگاه
امیرحسیــن :-)
مکان: حاشیه بزگراه ارتش.زیر پل عابر پیاده. زمان: دقایقی بعد از اذان مغرب. سوژه: یکی که بلافاصله بعد از اذان مغرب کنار اتوبان کفش هاشو درآورد و همونجا وری زمین شروع به نماز خوندن کرد. بین خودمون بمونه.من برای نماز صبح ۵ دقیقه قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شم. یا علی
امیرحسیــن :-)
و کلاس تعطیل شد...! كلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت بودن ، هركسی با دوستای خودش گرم صحبت بود و خلاصه كلاس رو هوا بود ، یهو معلم اومد تو كلاس و سرو صدا خوابید . بعد طبق روال معلم شروع به خوندن لیست حضور و غیاب كرد: بزرگراه همت ............. حاضر ورزشگاه همت ............حاضر غیرت همت .................غایب سمینار همت ...............حاضر همایش همت ...............حاضر مردونگی همت .............غایب مجتمع فرهنگی همت .....حاضر آقایی همت ...................غایب صفای همت .................غایب مرام همت ...................غایب! صداقت همت ................غایب! ...همت .......................غایب! .... همت ....................غایب ! ....همت .....................غایب ! غایبا بیشتر بودن ..........كلاس تعطیل..........!!
امیرحسیــن :-)
درو کنه هر کسی هر چیزی رو که کشته یه روز پشیمون میشین که دیگه خیلی دیره بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دروغه مرگ و معاد و عقبی کی میگه که دروغه؟...................... اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداکار اتل متل بچهها که اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ کسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی که از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی که هرچی جلوش باشه میشکنه همون وقتی که هرچی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچکسی رو نداره اون وقتی که باباجون موجی میشه دوباره دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین مامان هوار میزد شوهرمو بگیرین مامان با شیون و داد میزد توی صورتش قسم میداد بابارو به فاطمه، به جدش تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه بچه داره میبینه تو رو به جون بچه بابا رو دوره کردن بچههای محله بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با کله هی تند و تند خمپاره زد، بخوابین الو الو کربلا پس نخودا چی شدن؟
امیرحسیــن :-)
به راستی، چگونه میتوان لبخندهای نوجوانانی را که در شبی تاریک از موجهای سهمگین اروندرود گذشتند و به سنگرهای بتونی بعثیون در ساحل فاو حمله کردند و پیروزی دیگری برای رزمندگان آفریدند، فراموش کرد؟ و چگونه میتوان به فتح قلههای سربلند کردستان در اوج سرما و یخبندان بی اعتنا بود؟ فراموشی و کم اعتنایی به آن همه ایمان و وفاداری، گناهی است نابخشودنی که باید از آن به خدا پناه برد.
امیرحسیــن :-)
حسین عاشق جبهه و رزمندهها و عاشق جهاد بود. او حتی وقتی شدیدترین زخمها را در بدنش داشت، نتوانست دوری یارانش را تحمل کند و با همان زخمها راه منطقه شد؛ البته این کار را بدون اطلاع ما انجام داد. فردای روزی که از بیمارستان مرخص شده بود، گفت: حوصلهام سر رفته! دکتر بهش چهل وپنج روز استراحت داده بود. گفتم: فعلاً باید تحمل کنی! گفت: نمیتونم! گفتم: چی کار کنم بابا؟ گفت: منو ببر سپاه بچهها را ببینم. گفتم نمیشود. اصرار کرد؛ دیدم صلاح نیست حرفش روی زمین بماند. بلند شدم و بردمش سپاه. آنجا که رسیدیم، به من گفت: شما برید، خودم برمیگردم. ناچار تنها برگشتم. تا 10 شب، ازش خبری نشد. ساعت 10 تلفن کرد، گفت: من اهوازم؛ بیزحمت داروهام را بدید یکی برام بیاره!
امیرحسیــن :-)
که مرگ سرخ به از زندگى ننگین است حسین مظهر آزادگى و آزادى است خوشا کسى که چنینش مرام و آئین است نه ظلم کن به کسى نى به زیر ظلم برو که این مرام حسین است و منطق دین است ببین که مقصد عالى وى چه بد اى دوست که درک آن سبب عز و جاه و تمکین است زخاک مردم آزاده بوى خون آید