چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظارِ یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سحرم کشیده خنجر، که چرا شبت نکشته است
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
هوشنگ ابتهاج
تو که نازنــده بـالا دلـربایـــی ............. تو که بی سرمه چشمون سرمه سایی...... تو که مشکین دو گیسو در غفایی ..... به مو گویــی که سرگـردون چرایـی؟!
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
13 سال و 27 روز و 15 ساعت و 3 دقيقه قبلتا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
دیده ی بخت به افسانه ی او شد درخواب
کونسیمی زعنایت که کند بیدارم
دوش میگفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاک درش با که بود بازارم