دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

حسین - نیما

حسین - نیما
امتیاز: 228

دنبال‌شدگان

(17 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(50 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

حسین - نیما
حسین - نیما

سلام

حسین - نیما
حسین - نیما

اینجا یک جوری شده بعد 1ماه امدم دلم باز بشه بد تر شد

حسین - نیما
حسین - نیما

حسین - نیما
حسین - نیما

خدا حافظ همـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتون

حسین - نیما
حسین - نیما

پسر چه موجودیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......اصلا موجود نیست فرشته است

حسین - نیما
حسین - نیما

هیچکس سلام بلد نیست جواب بده من رفتم

حسین - نیما
حسین - نیما

sallllllllllllllllllllam

حسین - نیما
حسین - نیما

saaaaaaaaaaaaaaaallllllllllllllllllllllllllllllaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaammmmmmmmmmmm

حسین - نیما
حسین - نیما

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حسین - نیما
حسین - نیما

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااحافظ

حسین - نیما
حسین - نیما

سلام

حسین - نیما
حسین - نیما

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم سبزه را با یاد روی سبزه ات سمنو به یاد شیرینی لبخندت سایه دانه به رنگ چشم هایت سرکه با یاد ترشی مهربانیت سیب با یاد تردیه گونه هایت سکه با یاد درخشش قلبت سیر با یاد تندی کلامت با همه خوبی ها و بدی هایت … دوستت دارم

حسین - نیما
حسین - نیما

گشت گرداگرد مهر تابناک,ایران زمین روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین ای تو یزدان , ای تو گرداننده ی مهر و سپهر برترینش کن برایم این زمان و این زمین .

حسین - نیما
حسین - نیما

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌ آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌ افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت: ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت، امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟ امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌ سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌ کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌ با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌ چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌ امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌ آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت! امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

حسین - نیما
حسین - نیما

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت “ دلداده اش را “ با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد » و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .» دوستان خوبم : هستند کسانی که فقط به آن اندازه که به شما احتیاج دارند به شما احترام میگذارند ، و چه سخت است . . . باخت زندگی ، باخت عشق . . . به خاطر . . . ؟

حسین - نیما
حسین - نیما

حوصلم سر رفت