פــُـسیـטּ
بعضـــی ها گـــــریه نمی کنند ، اما ... از چشــــــــم هایشـــان معــلوم است کـه اشــکی بــــه بـزرگی یک سکــوت گوشه چشمشان به کمین نشسته...
פــُـسیـטּ
به خودم قول میدهم كه فراموشت كنم ! وقتی صبح می شود تو را كه نه .... ولی ! قولم را فراموش می كنم ...!
פــُـسیـטּ
کـاش دفتـر خاطراتــم چراغ جادو بود تا هر وقت از سـرِ دلتنگــی به رویش دست میکشیدم تــو از درونش با آرزوی من بیرون می آمدی!..
פــُـسیـטּ
این روزها ، روزه ام!!!
روزه ی سکــوتیست كه نیت کرده ام
در نبـودنت بگیرم
و هنگام سـحر دلـم را سیـر کنم
از لقمه لقمه ی حسـرت !!!
و به وقت اذان دلتنگی ها
افطاری ام
یک استکان خاطـره ی گــرم
و شیرینی بوسه های جا گذاشتــه ات
روی لبـهـایم باشـد !!
مهمــانــی خـدا که تمام شود
این منم که از پس نبودنت
آهسته آهسته کافر مــی شـوم !!!
פــُـسیـטּ
همـچـون ساعـت شنی شــده ام کــه نـفــس هـای آخـرش را مـیـزنـد و الـتـمـاس مـیـکــنــد یـکـی پـیـدا شـود و بـرش گــردانـد مــن هــم ... نه ...! ! لـطــفـا بـرم نـگــردانـیـد ! ! ! بــگـذاریــد تــمام شــوم...
פــُـسیـטּ
چگونه از لب سردم بهار می خواهی ؟ منی که قافیه ام هم ردیف پائیز است...
פــُـسیـטּ
سرد است اما سرما نمی خورم ، تو نگران نباش … کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است …
פــُـسیـטּ
سرد است اما سرما نمی خورم ، تو نگران نباش … کلاهی که سرم گذاشتی تا گردنم را پوشانده است …
פــُـسیـטּ
خسته ام از بس که مرده ام می خواهم اندکی زنده بمانم اجازه می دهید؟ به قدر گندم تا رسیدن آفت در فرصت لبخند گاه گریه و به اندازه روز هنگام رونمایی غروب اجازه می دهید برای مردنم کمی زنده بمانم
פــُـسیـטּ
خــــــدایــا مـگـــر نمــی بـیـنـــی هـر شــــب نـبـودنـــــم را بـرایـت پـُســت مـــیگــــذارم؟ پـــس چـــرا لایـــک نـمـی کـــنی؟
פــُـسیـטּ
می دانم تا پلک به هم بزنم می آیی ؛ با انار و آینه دردست هایت !! … . . . به قول ِ فروغ : ” من خواب دیده ام ”
פــُـسیـטּ
چقدر خوب است که تو این همه بزرگی آنقدر که آدم کیف می کند هی خیالت کند هی صدایت چقدر خوب است که تو این همه بزرگی
פــُـسیـטּ
توسط پیامک در
عاشقانه زیستن
گمم نکن...درگوشه ا ی ازحافظه ات آرام مینشینم فقط بگذار بمانم,
פــُـسیـטּ
اَز حال ِ من میپُرسی ؟! نفس میکشم ، تا بجای ِ مُرده ها خاکم نکنند ... اینگونه اَست حال ِ من ... چیزی نپُرس !
פــُـسیـטּ
" تو "
دو حرف بیشتر نیست ...
کلمه کوتاهی
که برای گفتنش
جانم به لبم رسید
و
نا تمام ماند ...
++++++++++++++++++like
13 سال و 10 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 54 دقيقه قبل
13 سال و 10 ماه و 7 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبل توسط موبایل