دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

hossein_shaltex

hossein_shaltex
مرد - مجرد
امتیاز: 315.7

دنبال‌شدگان

(141 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(76 کاربر)

گروه‌ها

(9 گروه)

بازدید

hossein_shaltex
hossein_shaltex

فرض کنید از شهر خودتان به یک شهر دیگر مسافرت کردید. در شهر مقصد به دلیلی شما باید یک هفته قرنطینه شوید. یعنی باید تک و تنها در اتاق در بسته ای بمانید . اما میتونید برای این یک هفته یکی از وسایل زیر را انتخاب کنید و با خود به داخل اتاق ببرید. 1- یک عدد کامپیوتر مجهز به اینترنت پر سرعت . 2- یک عدد تلویزیون که تمام شبکه ها ی داخلی و ماهواره ای را نشان میدهد. 3- یک دستگاه نمایش فیلم و چند فیلم به انتخاب خودتان 4- یک عدد رادیو 5- چند جلد کتاب به انتخاب خودتون حالا شما خواننده ی عزیز به من بگید که کدام وسیله را انتخاب میکنید و چرا. اگر مورد 3 و 5 را انتخاب کردید دوست دارم نام فیلم یا کتاب مورد نظر را هم بدانم.

hossein_shaltex
hossein_shaltex

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود؛ روی ساحل نوشت: دریا "دزد" است. مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ساحل نوشت: دریا سخاوتمندترین سفره ی هستی است. موج دریا آمد و جملات را با خود محو کرد و این پیام را به جا گذاشت: برداشت دیگران در مورد خود را در وسعت خویش حل کنیم.

hossein_shaltex
hossein_shaltex

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه

hossein_shaltex
hossein_shaltex

..............(خواهشا حتما کامل وبا حوصله بخون)..........رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگو اون ديگه نيست

hossein_shaltex
hossein_shaltex

دعا به حالم کنید سرما خوردگیم خوب بشه دمارم در اوورده

hossein_shaltex
hossein_shaltex

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

hossein_shaltex
hossein_shaltex

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

hossein_shaltex
hossein_shaltex

بچها یه بحثی بگین تا درموردش یه نمه حرف بزنیم مردیم از بی حوصلگی

hossein_shaltex
hossein_shaltex

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را برایم رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد ...

hossein_shaltex
hossein_shaltex

اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش میگذاشت و به خونه بر می گشت ...

hossein_shaltex
hossein_shaltex

سلام من دوباره اومدم

hossein_shaltex
hossein_shaltex

یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ... بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

hossein_shaltex
hossein_shaltex

دختری به کورش کبیر گفت: من عاشق شما هستم. کورش به او گفت: لیاقت تو برادر من است که از من زیبا تر است و پشت سرت ایستاده است. دختر برگشت و کسی‌ را پشت سر خود ندید. کورش به او گفت اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی.

hossein_shaltex
hossein_shaltex

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود: پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند . ... پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده. پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن..... پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند! ا

hossein_shaltex
hossein_shaltex

انسان کلاً موجودیه که وقتی خرش از پل بگذره همه چی یادش میره اونی هم که اینو قبول نداره خرش هنوز روی پله...

hossein_shaltex
hossein_shaltex

اینگونــه زندگــی کنیـم : سـاده امّا زیبــا مصمـم امّا بی خیـال متواضـع امّا سربلنـد مهربـان امّا جـدی سبـز امّا بی ریـا عــاشق امّا عــاقل