در زمان کودکی یکی از اون هزار باری که خیلی احساس بزرگی بهم دست داده بود اومدم به مامانم کمک کنم یه عالمه از این فلفل سبزای خشک شده رو ریختم تو #خُرد-کن مولینکس و دکمه رو زدم! *اصن حواسم به درِ خرد کن نبود*!فشار دادن دکمه همانا و پاشیده شدن فلفل به چش و چال و سر و صورتم همان! یه ساعت اولش این شکلی بودم یه ساعت بعدشم این که اگه داد و بیداد های مامانمُ بگم سایت شیتلر میشه با تشکر از @Iman kamran که خاطره فلفلُ تعریف کرد و باعث شد یادم بیاد چه بلایی بر سر خودم آوردم!
یادمه آخرین بار که میخواستم یه بچه رو #نــاز بدم شام خونه #خالم بودیم بعد من با دست تو غذام #فلفل-قرمز ریخته بودم و بـَعدِ #شام که میخواستم برم دستمو بشورم یهو بچه #دختر-خالم اومد پیشم منم اومدم #نازش-کنم ( از این نازا هستا دستو میزنن به لب بچه بعد یه صدایه بوسی در میارن ) یهو دهنشو باز کرد که بخنده #زبونش خورد به دستم که #فلفل بود ...یهو انگار #عقرب-ومار این بچه رو #نــــیـــش زده .... تا اخر شب #فیکس گریه کرد .....منم مونده بودم بخندم یا گریه کنم ..کوفتمون شد رفت
واقعا حرف طلاست
البته از تو نیستا از نویسندش طلاست
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 7 دقيقه قبل: )
13 سال و 2 ماه و 12 روز و 16 ساعت و 5 دقيقه قبل