روز تولدِ @Jangal منُ، نوید، ایمان و یوسف پیشِ هم بودیم گفتیم بیام به نیما زنگ بزنیم یکم اذیتش کنیم خلاصه چشمتون روزِ بد نبینه تا میتونستیم کرم ریختیمیه 10 باری فکر کنم ما در نقشِ یوسف با نیما حرف زدیمبیچاره نیما دیوانه شده بود
در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای "ما" آبیست
واقعا حرف طلاست
البته از تو نیستا از نویسندش طلاست
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 21 دقيقه قبل: )
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 19 دقيقه قبل