وقتی خیس از باران به خانه رسیدم برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:باران احمق!
حالا که فهمیدی چقدر دوستت دارم عذابم میدهی حالا که فهمیدی تک تک ثانیه های زندگی ام به یادت هستم حتی یک لحظه نیز از یادت غافل نیستم دیگر مرا یاد نمیکنی ...
دیگر فرقی نمیکند که تو اینجا باشی یا نباشی من درتو زاده شده ام وهر روز خودم را به اسم تو صدا میکنم مثل تو حرف میزنم ُ مثل تو میخندم، چقدر دلتنگی هایم کمتر شده است انگار تو همیشه با منی ...