icha
کاش پرنده ای پرشکسته میشدم و در کنج قلبت آشیانه میکردم و همونجا میمردم ، تا آنفلانزای مرغی بگیری .
icha
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد ، در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد ، من با نخستین نگاه تو آغاز شدم .
icha
بازی روزگار را نمیفهمم ! من تورا دوست دارم ، تو دیگری را ، دیگری مرا و همه ما تنهاییم .