سهراب گفتی : چشمها را باید شست ، شستم ولی ، گفتی جور دیگر باید دید ، دیدم ولی ، گفتی زیر باران باید رفت ، رفتم ولی ، او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را ، هیچ کدام را ندید ، فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده .
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ، امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات دیروز ، با غم نبودنت و سکوتی سنگین ، و من شتابان در پی زمان بی هدف ، فقط میروم ، میروم ، یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما ، گرمی مهر تو را میخواهند ، غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند ، میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی ، صدای قدمهایت را میشنوم اما تو نیستی ، فقط صدای مبهم ، قول داده بودی برایم سیب بیاوری ، سیب سرخ خورشید ، سیب سرخ امید ، یادت هست ؟ ، و رفتی و خورشید را هم بردی ، و من در این کوچه های تنگ و تاریک ، سرگردانم و منتظر ، برگی از زندگی ام را ورق میزنم ، امروز به پایان دفترم نزدیکم .
وقتی معلمم پرسید عشق چند بخشه ؟ دستم را بلند کردم و گفتم یک بخشه ، اما وقتی تو رو شناختم فهمیدم سه بخشه ، عطش دیدن تو ، شوق با تو بودن ، اندوه جدایی از تو .
وسعت درد فقط سهم من است ، باز هم قسمت غم ها شده ام ، دگر آیینه ز من با خبر است ، که اسیر شب یلدا شده ام ، من که بی تاب شقایق بودم ، همدم سردی یخ ها شده ام ، کاش چشمان مرا خاک کنید ، تا نبینم که چه تنها شده ام .
دلت رو به کسی بسپار که لیاقت داشته باشه ، نگاهت رو به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه ، چشمات رو با نگاه کسی آشنا کن که زندگی رو درک کنه ، سرت رو رو شونه های کسی بذار که از صدای تپشای قلبت تو رو بشناسه ، آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریا ترین باشه ، لبخندت رو نثار کسی کن که دل به زمین نداده .
آدمک آخر دنیاست بخند ، آدمک مرگ همین جاست بخند ، آن خدایی که بزرگش خواندی ، به خدا مثل تو تنهاست بخند ، دستخطی که تو را عاشق کرد ، شوخی کاغذی ماست بخند ، فکر کن درد تو ارزشمند است ، فکر کن گریه چه زیباست بخند ، آنچه به یادت دادیم ، پر زدن نیست که درجاست بخند ، آدمک نغمه آغاز نخوان ، به خدا آخر دنیاست بخند .
باشه.............اما از طرف من خداحافظ..........اخه سرعت دنبالر اعصابمو به هم ریخت.......فردا میام جبران این چند روز که نبودم.............
15 سال و 6 ماه و 15 روز و 12 ساعت و 29 دقيقه قبل