تو ایستگاه اوتوبوس بودم کنار یه دختره... بهش گفتم ببخشید خانوم یهوویی برگشت زارت با کیف گذاشت تو صورتم .... بعد که بلند شد بره بند کفشش اومد زیر پاش با مغز اومد زمین... . . . . ولی خدا شاهده میخواستم بهش بگم... بــــــنــــد کــــفــــشـــت بـــازه وووووحشی
شما ها یادتون نمیاد دهه شصتیا تکالیف مدرسه رو با میخ رو لوحه های سنگی می نوشتن. . دیگه شورشو دراوردن ، هر کی ندونه فکر میکنه دهه شصت عصر ژوراسیکه آخه مگه چند سال پیش بوده؟ ها؟....../
مرا بازداشت كردند به جرم "ارتباط با بيگانگان" !! دستهايم را بستند با دستبند خارجی ! حكم اعدامم را نوشتند با خودكار خارجي ! مرا به ميدان اعدام بردند با ماشين خارجي ! و تيربارانم كردند با سلاح خارجي ! من فقط گورم ايراني بود... !!!
دختری سه ساله بود که پدرش را از دست داد ،،، دانشگاه که قبول شد همه گفتند : با سهمیه قبول شده ! اما هرگز نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند ، بنویسد : " بـــــابـــــا " یک هفته در تب سوخت...!
تو ماشین نشستم دارم اس ام اس مینویسم .پسره یه جوری ذل زده به صفحه گوشیم که دیگه نمیتونم گوشیمو ببینم خیلی خونسرد و ریلکس نوشتم : گوزمیت لطفا سرتو بکش کنار . هیچی دیگه تا آخر مسیر بیچاره نمیتونست سرشو تکون بده من پسره

13 سال و 10 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبل
13 سال و 10 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 30 دقيقه قبل