در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت مقدار زیادی پول قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند. فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد… به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت: قيمت جهنم چقدره؟ کشيش تعجب کرد و ...گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۳ سکه. مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت: سند جهنم . مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم اين هم سند آن است ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم. اين شخص مارتين لوتر بود که با اين حرکت، نه تنها ضربه اي به کسب و کار کليسا زد، بلکه با پذيرش مشقات فراوان، خود را براي اينکه مردم را از گمراهي رها سازد، آماده کرد. . .
ما ماهواره نداشتیم.... ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است... ما خیلی قانع بودیم به خدا صحنه دارترین تصاویر عمرمان , عکس خانم های مینی ژوب پوشیده ی توی مج له های قدیمی بود ؛ یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش A.B.C.D .... زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند.... ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند عاشق که می شدیم رویا می بافتیم... موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم... ما خودمان خودمان را شناختیم... بدنمان را جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم هیچکس یادمان نداد.... و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل ؛ نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهرِ نــو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند, و نسلی که دارد با فارسی وان و منُ تو و ایکس باکس و [!] بوک بزرگ می شوند..... و هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند.........
امان و صدامان وقتی دلی حسینی نباشه ورفتارت یزیدی باشه...مومن خدا........................اسمی ک شور میاره.....باید همه سال این شورو اشتیاق حفظ بشه.................