ایراندخت
نیمنگاهی رد و بدل شد روشن بود و ساده سلام و احوالپرسی به اندازهیِ شرطِ ادب او شکلِ خوشبختها تو هم نمونهی کاملِ یک فلکزده ساده و روشن بود راهتان را کشیدید رفتید بیامیدِ دیداری حتا به اندازهی شرطِ ادب
ایراندخت
زندگی به من گفت: باید بیاموزی که همیشه نمی توانی در اولین خانه قرار بگیری...
ولی من به او اموختم که می توانم خانه ای را که در ان هستم، مبدل به نخستین خانه کنم...
ایراندخت
هیچ کس نخواهد دانست که روی سخن من با که بوده است
با خداوند خویش که چون زنی زیباست
یا با زنی زیبا که خداوندگار زندگی من بوده است
ایراندخت
بيا اي دل کمي وارونه گرديم ، براي هم بيا ديوونه گرديم ، شب يلدا شده نزديک اي دوست ، براي هم بيا هندونه گرديم . شب يلدا مبارک
ایراندخت
یه سیب زمینیه شوهرش میمیره تا چهلمش صورتشو بند نمیندازه میشه کیوی
ایراندخت
رفیق راست گفتی: «دل به او مسپار او مسافر است.» حیف! که نشنیدم، نفهمیدم،ندیدم..... ولی حالا شنیدم صدای تکه تکه شدن دلم را فهمیدم او سهم من نیست دیدم ردپایش را در کوچه دل تنگی................
ایراندخت
تو سادگی ام را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم،
.
.
اما ای کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می یافتی . .
ایراندخت
چه فرقي مي كند در سيرك يا در خانه ؟!! خنده ات كه تلخ باشد دلت که خون باشد ... تو هم دلقكي....!!!
ایراندخت
در شهری که عاشقان عشق را به حراج، و نام خدا را به قرصی نان می فروشند مترسک به وفای کلاغ ها می خندد
ایراندخت
عــمر ؛ حسرت جشنی ست بیکران که هلهله اش از پس دیوارها به گوش میرسد ... !
ایراندخت
آگهیهای ترحیم روزنامه را که خواندم با خودم گفتم: چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت، استاد و حاجی... فوت میکنند؟ اما وقتی از قیمت چاپ یک آگهی ترحیم در روزنامه مطلع شدم، فهمیدم؛ "فقرا" همیشه بیصدا میمیرند...!!
ایراندخت
یه جـایے باید دسـتـِ آدمـا رو بکشے نـِگه شـون دارے صورتـشون رو میون دستـاتـ مُحـکـم بگیرے ... ... بگے : بـبـیـن ... مـن دوستـتـ دارم ، نــــرو !
ایراندخت
لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني ...
ایراندخت
كاش هيچوقت برف هايي كه آن شب باريد آب نميشدند!آن گاه ميتوانستي رد پاهايت را دنبال كني ودوباره به خانه بازگردي (حسین پناهی)