دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن. پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.» پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟» پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد. بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟» پيرمرد دوم: «پروانه؟» پيرمرد اول: «آره!» بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟!!!»
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده
گفته اسمشو به کسی نگم
14 سال و 10 ماه و 6 روز و 6 دقيقه قبلتوئم از ترسش حرف گوش كن شدي انگار
14 سال و 10 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 56 دقيقه قبل توسط موبایلنه دوس نداره ریا بشه
14 سال و 10 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 55 دقيقه قبلتف به ريا عجب دايناسور فهميده ايه
14 سال و 10 ماه و 5 روز و 23 ساعت و 45 دقيقه قبل توسط موبایل
14 سال و 10 ماه و 4 روز و 21 ساعت و 59 دقيقه قبل