تــــرانه
گربه ی من از همه ی گربه ها خوشگلتره!!!!
soosi
خدا میدونه اون لحظه چه احساسی بهم دست داد...!
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
دوستان عزیز خدانگهدارتون باشه .......
چادر به سر
ساعت هولوهوشِ 12 بود شب تاریک وسردی بود...مجبور بودم پیاده برم...یهو صدای پایی از پشت سرم شنیدم که منو از جا پروند...صدای پا هرلحظه نزدیک ونزدیک تر می شد توجهی نکردم.......دوباره به راه خود ادامه دادم که ناگهان حس کردم کسی دنبالم میکند....قدم هایم راسریع تر برمی داشتم تا بلکه زود تر به خانه برسم اما انگار راه از همیشه طولانی تر شده بود و تمام نمیشد....قلبم به سینه می کوبید...برگشتم و گفتم کسی اینجاست؟........به اطرافم نگاه کردم کسی نبود باز به راه خود ادامه دادم تا اینکه....که دیدم کسی دارد با سرعت تمام به طرفم می آید من داد زدم و گفتم کی هستی؟..جوابی نشنیدم..بازهم امتداد همون خیابان را گرفتم و رفتم ....... صدا هنوز باقی مانده بود .... گاهی صدای پا و نفس های خشک او باهم قاطی میشد .... پیش خودم فکر کردم حتما یکی میخواهد مرااذیت کند . . . دست های سردم هنوز در جیبم بود .... و هروقت چاقو را در جیبم لمس میکردم ... یک نفس عمیق میکشیدم ... قدم هایم را تند تر کردم و جلو تر رفتم .... به یک کلبه ی کوچیک رسیدم .... در زدم .......اما کسی در را باز نکرد... ادامه در (دیدگاه)
aynor
راه دوریست بین نگاهم و چشمات.........
من که نمی تونم.......
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبلای بابا
این همه آدم اینجا بیکار نشستین ؛ یه کار میخواید انجام بدیدا..
زود باشین منو به یه گروه دعوت کنید 
15 سال و 4 ماه و 8 روز و 19 ساعت و 10 دقيقه قبل