javad
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ، خيانت، جاه طلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد! بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند .
الهــــ ه
رفته بودم سر حوض .. تا ببینم شاید٬ عكس تنهایی خود را در آب٬ آب در حوض نبود ...
الهــــ ه
کافی ست یک بار دیگر بگویی: دلم برات تنگ شده ست .. آن وقت یک کشاورز نمونه میشوم .. و کاری می کنم .. که "نِی" هم گُل بدهد...!
تشکر از حضور و ارسالتون در گروه ......
14 سال و 6 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبلممنون
14 سال و 6 ماه و 8 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبل