ژولیت
«رخوت خوابآوری تنگ را گرفته است.»
ژولیت
«صداش، جر خوردن پارچه را به یاد آدم میآورد.»
ژولیت
«بدیش این بود که آدمها فقط یکبار میمردند. و همین یکبار، چه فاجعهی دردناکی بود.»
ژولیت
سلام داد، اما منتظر جواب نماند.
ژولیت
«و چه تنهایی غریبی به آدم دست میدهد. سحر میکند. مبهوت. مثل یک کوه. امّا میشد ماند؟»
ژولیت
با درد میساخت و میسوخت. و سوخت!
ژولیت
مالبروهاش مزه میّت میده!
ژولیت
از آن عجیبتر ؛ اینجا، روشنفکری دیدم که سیگار نمیکشید!
ژولیت
من بعضیها را دیدم که حتی با دست غذا میخوردند.
ژولیت
«هیچ میدانید که اصلاً آن پالتو به شما نمیآید؟»
ژولیت
آنقدر تصویر مرا در ذهنش انگار کرد که، مُرد!