ژولیت
پرسید:«چرا به دنیا آمدهایم؟» فرصت نداد حتی فکر کنم. «بهدنیا آمدهایم که بمیریم، روزی، در تنهایی!»
ژولیت
«هر کی زدُ رفتُ شکست، یهروز، یهجا کم میاره!»
ژولیت
توسط موبایل
To, Baz, Mara, Gholat ra, Shekasti...
ژولیت
«سالها است که او مرده است و جز من، حتی خدا هم خبر ندارد!»
ژولیت
«داشت با چشمهایش صحنهسازی میکرد؛من فهمیده بودم که ...»
ژولیت
ژانر اینهایی که خصوصی میکنن تا دنبالکنندهی بیشتری داشته باشن! هه!
ژولیت
«آیدا پشت پنجرهها ایستاده بود. و من واقعاً نمیدانستم بعدها چه خواهد شد.»
ژولیت
من آشکارا دیدم که دستهایش میلرزید. و لبش هم.
ژولیت
«پدر راست میگفت : «زمانی که آدم ثروتمند میشود، در هر سنی باشد احساس ِ پیری میکند!». پیر شده بود!»
ژولیت
بعدها بادم آمد که (سالها پیش) خراب ِ عشق شده بود.
ژولیت
من روزنامهای داشتم که هیچگاه فرصت نکردم بخوانمش!
ژولیت
بدیش این بود که اجازه نداشتی او را از گونه ببوسی!
ژولیت
«تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد.»