♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !.... پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به خدا ايمان دارم و به تو احتياج!!
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
عشق یعنی اینکه وقتی یه اس ام اس ازش میاد حتی قبل اینکه بدوونی چی نوشته لبخند میاد روی لبت، همینکه یه لحظه بهت فک میکرده واست اندازه یه دنیا می ارزه
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
************** آهنگ تند زندگی برای رقصیدن است نه دویدن
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
فلش مموری هم نشدیم حافظه مون زیاد باشه

13 سال و 4 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 4 روز و 13 ساعت و 40 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 42 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 17 روز و 4 ساعت و 29 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 8 روز و 18 ساعت و 40 دقيقه قبل