♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
روزهاي عجيبي بود. يه جورهاي هنوز گيج و منگم باورم نميشه. روز قبلش باهاش ناهارخورديم. سه نفري رفتيم بيرون چرخيديم. تگرگ ميباريد و اون از درد کلافه بود. فکر ميکرديم هنوز يه شش هفت ماهي مهمونه. شب بعد وقتي بيهوش رو زمين اطاقش افتاده بود و پرسنل آمبولانس دورش جمع شده بودن? هنوز هم فکر کرديم حمله صرع شديد گرفته واسه همين بيهوشه. وقتي دنبال آمبولانس تا بيمارستان مثل ديوونه ها رانندگي کرديم? فکر ميکرديم صبح ميبريمش خونه. تمام اون 13 ساعت لعنتي رو پاي تختش بيدار مونديم? بلکه صدامون رو بشنوه و به حرفمون گوش کنه و بيدار شه. اما نشد. همون طور بي خداحافظي رفت. قرار بود حكم رو که خوب ياد گرفتم? باهم چند دست بازي کنيم. هنوز قرار بود بهتر که شد? دست من و عشقم رو بذاره تو دست هم. قرار بود خيلي کار هاي ديگه بکنه? آخه هنوز خيلي راه داشت. تازه هفته پيش تولد 65 سالگيش رو جشن گرفته بوديم. اما رفت خيلي آروم. انگار ديگه از درد کشيدن خسته شده بود. بعد از چهار بار عمل سخت مغزي? فکر کنم ديگه حوصله نداشت بمونه.تومور لعنتي داغونش کرده بود. هر وقت بهش قرصي چيزي ميدادن با نگاه عآجزانه اش مي گفت: بسه ديگه ولم کنين.
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل در
عاشقانه زیستن
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم. مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهربانی رفتار کردم و هرگز به او خیانت نکردم. فرشته گفت: این سه امتیاز. مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتی دیگران را هم به راه راست هدایت می کردم. فرشته گفت: این هم یک امتیاز. مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه ای ساختم و کودکان بی خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم. فرشته گفت: این هم دو امتیاز. مرد در حالی که گریه می کرد، گفت: با این وضع من هرگز نمی توانم داخل بهشت شوم مگر اینکه خداوند لطفش را شامل حال من کند. فرشته لبخندی زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهی است و اکنون این لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برایتان صادر شد!
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
مامانم هروقت گوشیش زنگ میخوره به من میگه برو بیارش. یه جورایی با Rex احساس همزادپنداری می کنم
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
نشسته بودم سر کلاس مامانم بهم اس ام اس داد : ۷۰۰ هزار تومن ترمی بابای بدبختت داره واسه دانشگاهت پول میده اونوقت تو سر کلاس گوشیتو چک میکنی ببینی کی اس ام اس داده الاغ؟؟
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
خاله مامانم خیلی چاقه بنده خدا تا بلند میشه، شوهرش صداشو کلفت میکنه میگه جابه جایی های قول آسا !!!
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
دیشب داداشم تو خواب هذیان میگفت و جیغ میکشید … رفتم اتاق میبینم بابام بالا سرشه !! میگم خوب بیدارش کن ! میگه بذار کابوسشو ببینه ، اینهمه پول دی وی دی میده فیلم ترسناک میگیره…. بزار سه بعدیشم ببینه منو میگــی ~~> !!!
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
یه بار شیطون گولم زد، رفتم از جیب بابام ۲۵ تومن (۲۵ تا یه تومنی) ورداشتم رفتم پفک اینا خریدم، عصرش عذاب وجدان گرفتم، رفتم از کیف مامانم ۵۰ تومن ورداشتم گذاشتم تو جیب بابام
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
پسر خالم کلاس سوم دبستانه! تو امتحانشون یه سوال داشتن که گفته بود : آیا میدانید رود هیرمند به کدام دریا میریزد ؟ اینم نوشته بود: بله میدانم ! پسرخاله است داریم؟

13 سال و 1 روز و 22 ساعت و 31 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 1 روز و 22 ساعت و 26 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 2 ساعت و 28 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 3 ساعت و 27 دقيقه قبل