♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
. یارو مادر زنش را میبرد دکتر میگه: آقا سم خورده مسموم شده. دکتره میگه: خب چرا بدنش کبوده؟ یارو میگه: آخه به زبون خوش که نمیخورد.
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
یکمرغ عشق با یک یاکریم عروسی میکنه اسمه بچشون میشه کریم عشقی
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
اول از همه یه آرزو واسه شما آرزو دارم خوشی هاتون مثل اسهال باشه مداوم مکرر روان وروشن اگه گفتی کی به همه محرمه؟ سوپر مارکتی چرا؟ چون به همه شیر می ده مگسه به زنش می گه:عزیزم طعم لبای تورو هیچ گهی نداره
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* همیشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* جواب میده خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو *سند توآل* نمی کنه خدا رو دوست دارم چون هیچ کسی رو *ایگنور* نمی کنه خدا رو دوست دارم چون ، خداست
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
ضرات امتحانات : افزایش بار علمی به طور نا خواسته ! کمبود شدید خواب و کاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقیقه ! رواج فرهنگ غلط پاچه خاری ! برای معلمان ! افزایش خشونت علیه حیوانات (خر زنی !!!) چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش های غلط تقلبی ! سردرد حاصل از تمرکز شدید برای یافتن راههای مدرن تقلب
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
قوانین فیلمهای هالیوود#دیدگا
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
یه روز یه مرده از حال میره از اتاق پزیرایی سر درمی یاره
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
یه پرگار ضربه ی مغزی می شه شش ضلعی می کشه
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
یارو داشته می رفته نگو داشته بر می گشت
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
کوه ب کوه نمیرسد و انگهی دریا شود
♠آرمان ♠پدر♠هکل +هکلچه♠
توسط موبایل
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و... آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

13 سال و 2 روز و 10 ساعت و 22 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 2 روز و 10 ساعت و 18 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 14 ساعت و 20 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 1 ساعت و 7 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 18 دقيقه قبل