* سر یکی از کلاسهای درس هستیم 4 پسر پشت سر دختری نشستهاند و با تلاش زیاد طوریکه نه دختره و استاد و نه بقیه دانشجویان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوی دختره می نویسند (من خرهستم).
* سری به یکی از کافی شاپهای اطراف دانشگاه میزنیم. یک پسر و دختر کنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتی پسره با دادن قول ازدواج کردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتی هم از هم جدا میشوند نه کک این میگزه نه اون.
* سری به یکی ازخانه های دانشجویی پسرها میزنیم. سه پسر در گوشه ای مشغول پاستور بازی هستند و حسابی جر میزنند. آنقدر حواسشان پرت است که یادشان رفته غذا بالای اجاق داردمیسوزد. * حال سری به خوابگاه دخترها میزنیم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفهها را به هم گره زدهاند و ازپنجرهی اطاق مشغول کشیدن پسری به اطاق خودشان که طبقه دوم است هستند. ناگهان صدای آژیر پلیس که از آن نزدیکی میگذرد میآید و دخترها از ترس ملحفه ها را ول میکنند. پلیس به طرف او میآید و چند روز بعد به پسرک میگوید ما اصلا شما را ندیده بودیم.
اگر از پسرهای پشت کنکور بپرسید برای چه میخواهند به دانشگاه بروند جواب حقیقی آنها این خواهد بود: دختربازی . اگر از دخترها بپرسید: میگویند برای انتخاب شوهر . حالا تکلیف اون خانواده بدبخت روشنه که جوونشون را میفرستند دانشگاه که مثلا درس بخونه.
اصغر دماغ بزرگی داشت و خیلی مهربان بود و باهوش و سختکوش و خوش برخورد و با جنبه و مؤدب و خوش لباس و متین و فروتن و خوش صحبت و باشخصیت و تمیز و مرتب بچه های محل صداش می کردند اصغر دماغ !

13 سال و 8 ساعت و 56 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 8 ساعت و 52 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 12 ساعت و 54 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 12 روز و 23 ساعت و 41 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 4 روز و 13 ساعت و 52 دقيقه قبل