㋡ ℳäh§∂ ㋡
تــــــــمام حـرفــهای ناگفته ام ؛ همین ســکوتی است.....که می شنوی. ..
㋡ ℳäh§∂ ㋡
ایــ ــن شبها بــی خـ ــواب که می شوم به رســ ــم قدیم بره ها را می شـ ـمرم با این تفاوت که هر شب از تعداد بره ها کم میشود به گـ ـــمان گرگها هارتر شــ ــده اند و این مــ ــرا بی خــ ــواب تر می کنــد. ..
㋡ ℳäh§∂ ㋡
کاش کسی به معلم ها یاد میداد که اول مهر و روزهای اول مدرسه شغل پدرها رو نپرسند ، وقتی هنوز احترام به همه ی شغلها و افتخار به همه ی پدرها را یاد دانش اموزان نداده اند... حالا قصه چشمان آن کودک یتیم بماند
㋡ ℳäh§∂ ㋡
میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم, زانو های زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود...
㋡ ℳäh§∂ ㋡
چوپان قصه ما دروغ گو نبود ،تنها بود ، تنها!!! و از دردتنهایی بود که داد میزد : گرگ ، گرگ ، گرگ آمده! و افسوس که هیچ کسی درد تنهاییش را نفهمید !!! و تنها کسی که فهمید او تنهاست ، گرگ بود ..
㋡ ℳäh§∂ ㋡
پـــیش هم بــ ـــودن اگــر دیـــروز هـا ســ ـــودی نــداشــ ــت ،ارزش دیـــــروز را امــ ـــروز بــاور مــی کـــنــیم.