kamran
طبیعت با آغوشی باز و دستانی گرم ، از ما استقبال کرده و می خواهد که از زیبایی اش لذت بریم.چرا انسان باید آنچه در طبیعت ساخته شده است را از بین برد ؟
kamran
شمع، این مساله را بر همه کس روشن کرد که توان تا به سحر ، گریه ی بی شیون کرد
kamran
و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم *** خدایا زمین گیر شدنم را مپسند...
kamran
باد با چراغ خاموش کاری ندارد اگر در سختی هستی , بدان که روشنی
kamran
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
kamran
آموخته ام هرگاه کسی یادم نکرد؛ من یادش کنم ، شاید او تنهاتر از من باشد ... !
kamran
مردی از فقیهی پرسید : من هنگامی که جهت غسل در نهر آب فرو می روم و سه مرتبه تکرار می کنم و یقین نمی کنم که آب تمام بدن را فرا گرفته یا نه چه چاره سازم ؟ فقیه گفت نماز نخوان. آن مرد با تعجب گفت: از کجا می گویی ؟ فقیه گفت از قول رسول اکرم (ص) که فرمود: " واجبات از دیوانه برداشته شده تا موقعی که از دیوانگی خارج شود. " هر کسی که سه مرتبه درآب فرو رود و یقین نکند که غسل کرده مجنون است.
kamran
باید یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر . در بازی زندگی اگر عوض نشویم تعویض میشویم …
kamran
به سختی به زمین خورد، چون نمیدونست: رفاقت معرفت نمیاره … این معرفتِ که رفاقت میاره … !