kamran
بیهوده می پنداشتم دوای دردم درون چشمهایم هست. گریه نیز در غربت دیدگانم گم می شود و جز شرمندگی چیزی برایش نمی ماند بی رمق و خسته ام ، دل آشفته ام آغوش امن تو را می طلبد. دلم فانوس چشمهای تو را میخواهد تا دراین سیاهی بی پایان راه را گم نکند. هیچکس نمیداند چگونه دراین سیاهچال نشسته ام و سرم را روی زانوان بی رمقم گذاشته ام . . .
kamran
اگه ما کنار هم باشیم خوشیم / پس خوبه از هم دیگه جدا نشیم من کنار تو ، تو کنار من / پس نگاه با هر غریبه قدغن
kamran
خدا آنروز که دنیا را نهاده به هرکس هرچه لایق بوده داده به بلبل ناله مستانه داده ، به طاووس جعبه شاهانه داده به جغد هم در خرابه لانه داده ، به شیر هم قدرت مردانه داده به ما هم 40 تومن یارانه داده!
kamran
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند
kamran
چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
kamran
♦ بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد
kamran
عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند
kamran
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط
kamran
♦ چه ناچیز است زندگی کسی که با دست هایش چهره خویش را از جهان جدا ساخته و چیزی نمی بیند، جز خطوط باریک انگشتانش ....
kamran
آرامش گهواره ای ست بر دامن خاک و سنگ پله هایی به جانب افلاک
kamran
♦ رابطه قلبی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد
kamran
♦ اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟
kamran
♦ اگر سزاوار است آن است که دوست با جزر زندگی ات آشنا شود ، بگذار تا با مد آن نیز آشنا گردد ، زیرا چه امیدی است به دوستی که می خواهی در کنارش باشی ، تنها برای ساعات و یا قلمرو مشخصی ؟