kamran
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه
kamran
ماه، اهلی کرده مردم را شهر، از هر چارسو امن است خواب در پلک من احساس غریبی میکند امشب.
kamran
لااقل پیغامی از دریا لااقل احساسی از جنگل لااقل گاهی برایم بوسهای بنویس. ..
kamran
شاهنامه، آخرش هم خوش نیست رستم قصّهء ما تیغ بر پهلوی سهراب فرو خواهد کرد.
kamran
أَعْدَدْتُ لِعِبَادِی الصّالِحینَ مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ بِقَلْبِ بَشَرٍ (جواهر السنیه، ص 704) «برای بندگان صالحم چیزهایی آماده کردهام که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است و نه حتی بر قلب بشری خطور کرده است»
kamran
دوستان خوبم شب به همتون خوش بگذره // من باید زود برم کلی مهمان داریم بای
kamran
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید
kamran
هیچ رقیبی ندارم جزء آیینه که هر روز تو را نگاه میکند او را هم شکست خواهم داد
kamran
غصه زیاد بخورین ... خلاصه هر کاری که میتونین انجام بدین تا زود پیر شین ! . . . . . خانه سالمندان هنوز مختلطه
kamran
پدربزرگم فوت کرده تو قبرستونیم دوستم زنگ زده میگه کجایی؟ میگم بهشت زهرا ! میگه واسه چی ؟ میگم واسه پدر بزرگم. میگه اِ ؟ فوت کرده ؟ میگم پـَـــ نَ پـَـــــ تمرینی اومدیم مانور !